
|
شطحيات عموقاسم | |
![]() 2 شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟" استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: "عشق يعنی همين!" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟" استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!" عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
داد و بیداد از اين روزگار ای بارون ای بارون ای بارون... 2 دانشجويان دانشگاه تهران خيلي خوب او را ميشناسند. همان پيرزن مهرباني كه خودكار و آدامس و ليف ميفروشد. مادربزرگي كه مجبور است براي نگهداري دختر و نوههايش كار كند. پيادهروهاي اين خيابان ديگر با او خو گرفتهاند؛ ولي دلمان ميخواهد مادربزرگ «منير» را ديگر در اين گوشه خيابان نبينيم. باورش سخت است. يك پيرزن 82 ساله هر روز از كرج به تهران بيايد، براي دستفروشي. آن هم نه براي چند روز و چند ماه. از 10 سال پيش كار او همين بوده. باورش سخت است ولي واقعيت دارد. خيابان انقلاب، خيابان شانزدهم آذر، سر خيابان ادوارد براون، كنار جدول پياده رو. اين آدرس محل كار اين پيرزن است. در اين 10 سال او ديگر به جزيي از اين پياده رو تبديل شده و براي عابران، چهرهاي آشنا. دانشجويان دانشگاه تهران خيلي خوب او را مي شناسند. همان پيرزن مهرباني كه خودكار و آدامس و ليف ميفروشد. روي موكت قرمزي نشسته و چتر قرمزي را هم پشت سر خودش قرار داده با چادر و چارقد سياه شبيه همه مادربزرگهاي دوستداشتني فكر و خيالمان شده. مادربزرگي كه مجبور است براي نگهداري دختر و نوه هايش كار كند. «تو عراق وضعيتمان خيلي خوب بود، دو تا كارگر هم داشتيم.» عراق؟ قيافه اش به عرب ها نمي خورد «خرم آبادي هستم. شوهرم عرب بود، كويتي. عاشق من شده بود. با هم ازدواج كرديم و يك مدتي كويت بوديم و بعدش هم رفتيم عراق.» تو شلوغي و همهمه ماشينها و آدمها، صدايش به سختي شنيده ميشود. خيلي آرام حرف ميزند و بعضي كلماتش اصلا شنيده نمي شود. ...«يك صندوق جواهرات هم داشتم پر از طلا. ولي مامورهاي عراقي ريختند و شوهرم را كشتند. پسرم را هم كه مي خواست دفاع كند، كشتند.» اين حرف ها را كه مي زند، اشك در چشمانش حلقه مي زند. مهرباني چشم هايش بيشتر مي شود. «همه اموالمان را بردند. ديگر هيچ چيز آنجا نداشتيم. آمديم ايران، موقع انقلاب بود. رفتيم خرم آباد ولي آنجا هيچ كاري نبود. براي پيدا كردن كار آمديم تهران.» الان شايد 82 سالش باشد، اوايل انقلاب مثلا ميشود 56 ساله. يك زن 56 ساله تنها كه بايد از دو دخترش مواظبت كند و بايد به هر دري بزند تا خرج زندگي را دربياورد. او ادامه ميدهد ولي جملاتش در شلوغي خيابان گم مي شود. كلمات مهم نيستند، نگاه كردن به چشمهايش كافي است. همه حرف ها را همان دو چشم مي زنند. مهم نيست اين سال ها را چگونه گذرانده، چه كارهايي كرده، از چه مؤسساتي كمك گرفته و چطوري شكم بچههايش را سير كرده. مهم اين است هنوز مي خندد. هر دو دخترش ازدواج كردهاند، يكي با شوهرش در تبريز، ديگري بدون شوهر و با چهار فرزند در كرج. دخترش در تبريز را چهار سال است نديده: «بهم سر ميزد ولي بهش گفتم ديگر نيايد. بهش گفتم هيچي نداريم. جلوي شوهرت آبرويمان ميرود. ولي هنوز كاغذ ميدهد.» مادري كه دخترش را با چنگ و دندان حفظ كرده، چهار سال است او را نديده، به خاطر بيپولي. اين پول لعنتي. «شوهر اين يكي دخترم سرطان گرفت و مرد.» يك دختر ماند و چهار بچه قد و نيم قد كه بيپولي سرشان نميشود. پس مادربزرگ مسؤول درآوردن نان شد و دختر مسؤول نگهداري از جان. يكي به او پيشنهاد ميكند اينجا بيايد براي دستفروشي. «همان روزهاي اول شهرداري بساط من را جمع كرد. رفتم شهرداري و با شهردار صحبت كردم. وضعيت من را كه ديدند وسايلم را پس دادند. فقط گفتند سر راه نشين او هم رفت به فضاي خالي ميان جدول كنار پيادهرو كنار سبزهها. «هر روز صبح آقايي كه همسايه سركوچهمان است من را اينجا ميآورد و بعدازظهرها هم با خودش ميبرد.» به پيراهنش اشاره ميكند و ميگويد اين را يك خانمي به من داده و به خانهاي در همان حوالي اشاره ميكند «خيلي به من كمك ميكند». در بين صحبتها، يكي از مغازهداران، به طرف او ميآيد و ظرف خالي او را ميگيرد تا پر از آب كند. هيچ موسسهاي به او كمك نكرده؟ «كميته امداد بهمان كمك ميكند هر ماه. اجاره خانه ما را آنها ميدهند اگر آنها نبودند كه ديگر هيچ. ولي براي خرج زندگي...» جملهاش ناتمام ميماند و دوباره اشك روي صورتش سرازير ميشود. دوست داريم او درخانه اش به پشتي تكيه دهد و با نوههايش بازي كند، براي آنها قصه تعريف كند و با صداي قشنگش براي آنها لالايي بخواند. او خاطرههاي زيادي براي تعريف كردن دارد و يك كرسي داغ مي خواهد و يك شب طولاني. ولي اين جمله را كه مي گويد از همه اين خواب و خيال ها بيدار مي شويم:« صاحبخانه ما را جواب كرده...» ديگر به ادامه حرف هايش گوش نميدهيم و تنها به چشمان مادربزرگ خيره ميمانيم. عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
![]() 2 Hi my dear rain,
عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
|
|